![]() |
![]() |
|
| شعر و نامه های عاشقانه |
|
هوای تازه در دلم نیست از هابیلهایی که پرپر شد بارانی ترین کلمات را تمام تک بیتی های ناب بلور رویاهایم را ازلی ترین و بکر ترین آرزوهایم را نثارت می کنم تا تو بیایی |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه ششم بهمن 1384ساعت 15:34 توسط حسام |
|
عشق تو برایم زیباتر از هر زیبایی به اندازه ی همه ی دنیا دوستت دارم اگر در راه عشق تو وجودم را به هزاران تکه قسمت کنند تو را دوست دارم ای عشق من |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهارم دی 1384ساعت 0:5 توسط حسام |
|
زرد و نیلی و بنفشسبز و آبی کبود! ![]() با بنفشه ها نشسته ام٬ سال های سال٬ صبح های زود. در کنار چشمه ی سحر مخمل نگاه این بنفشه ها٬ در بنفشه زار چشم تو ای غم تو همزبان بهترین دقایق حیات من! ای جدایی تو بهترین بهانه ی گریستن! ای نوازش تو بهترین امید زیستن! در بنفشه زار چشم تو روی مخمل لطیف گونه هات خوبِ خوبِ نازنین من! نام تو ٬ اگر چه بهترین سرود زندگی ست بهترین بهترین من! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم آذر 1384ساعت 15:2 توسط حسام |
|
من غم را در سکوت من زندگی را در عشق من اندوه را در اشک من عشق را در سکوت و تو را همچو قلبم دوست دارم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سیزدهم آذر 1384ساعت 0:22 توسط حسام |
|
مرا در دل٬ نوای صد ترانه است وجودم پُر ز شعر عاشقانه است اگر گویم٬ وگر خاموش مانم ـ تو را می خواهم و این ها بهانه است. |
|
+ نوشته شده در
جمعه یازدهم آذر 1384ساعت 0:2 توسط حسام |
|
|
چه تلخم٬ گر تو را شیرین نبینم رُخت راهمچو گل رنگین نبینم الهی دیده ام را کور بینی که یک ساعت تو را غمگین نبینم! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دهم آذر 1384ساعت 23:37 توسط حسام |
|
|
وقتی نسیم صبحگاهان ـ مست ـ گلهای باغ گیسوانت را افشاند و پر پر کرد و پر پر کرد و پر پر کرد بر روی پیشانی من نیز در آیینه ی چشم تو می دیدم پرواز روحم را در آفاق پریشانی... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم آذر 1384ساعت 19:9 توسط حسام |
|
ای عشق ٬ پناهگاه پنداشتمت ای چاه نهفته ٬ راه پنداشتمت ای چشم سیاه ٬ آه ای چشم سیاه آتش بودی ٬ نگاه پنداشتمت |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم آذر 1384ساعت 18:49 توسط حسام |
|
دانه های اشکت را بگویم بغض های هزار ساله ات را بگویم که همه برایم خاطره ی محزونترین لحظه هایند آری:من٬ که با نگاهی گرم به سویت آمدم من٬ در انتهای زاویه ی نگاهم تابلویی به نامِ:
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم آذر 1384ساعت 14:33 توسط حسام |
|
|
با نگاهت با حرکاتت و با گفتارت آری من دیگر من نیستم آهنگی ساخته ام نت هایش حاکی نگاه آری موسیقی اش ای رهاننده ی من سمفونی عشقم را تا آخر بنوازم.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم آذر 1384ساعت 13:41 توسط حسام |
|
چو آه آتشینم دید ٬ پنداشت که دل افسرده از رنج فراق است دریغا آن طبیب دل ندانست که جان ٬بیمار درد اشتیاق است |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم آبان 1384ساعت 1:12 توسط حسام |
|
دلم کافر شد و گفتم خدا تو بهشت زندگانی را صفا تو غم پنهان خود را با که گویم تو با من بی من و من بی تو با تو
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هشتم آبان 1384ساعت 16:2 توسط حسام |
|
روز تا شب سوختم چشم انتظار تا در آغوشت کشم شب تا سحر درد هجرانت مرا دیوانه کرد از دل دیوانه ام ٬ دیوانه تر |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هفتم آبان 1384ساعت 13:31 توسط حسام |
|
روزهایی که بی تو می گذرد گر چه با یاد توست ثانیه هاش آرزو باز می کشد فریاد: در کنار تو می گذشت ای کاش |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هفتم آبان 1384ساعت 13:15 توسط حسام |
|
|
گفته بودی که :« چرا محو تماشای منی ؟ و آنچنان مات که یک دم مژه بر هم نزنی»
مژه بر هم نزنم تا که ز دستم نرود ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی! |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هفتم آبان 1384ساعت 13:10 توسط حسام |
|
|
گوشم٬هر بار٬زنگ می زند٬ از شوق٬
نام تو را می برم! شگفتا! گهگاه بینم نامم ز خاطر تو گذشته ست! ای که به یاد منی٬ به یادت هستم. بر در و دیوار تار و پود وجودم نامِ تو را دستِ گرمِ عشق٬ نوشته ست! وین دلِ سر گشته ٬ این کبوتر عاشق گِردِ تو تنها نه٬ گِردِ نامِ تو گشته ست! نام تو را می برم ٬ همیشه ٬ به هر حال نام تو در من طنینِ بال فرشته ست. نام تو در من نسیمِ باغِ بهشت است. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و ششم آبان 1384ساعت 19:3 توسط حسام |
|
|
به وسعت یک خواب آرام به تو دل می دهم
و قشنگترین رویاهایم را تقدیمت می کنم
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و ششم آبان 1384ساعت 17:12 توسط حسام |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و ششم آبان 1384ساعت 16:45 توسط حسام |
|
|
خدا را دوست دارم
چون بدون آن عشق نیست عشق را دوست دارم چون بدون آن زندگی نیست زندگی را دوست دارم چون بدون آن تو نیستی تو را دوست دارم چون بدون تو من نیستم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و ششم آبان 1384ساعت 16:40 توسط حسام |
|
اگر باد بودم می وزیدم اگر ابر بودم می باریدم اگر مهر بودم می تابیدم تا بدانی
دوستت دارم اگر ابر بودی به انتظار اشکت می نشستم اگر مهر بودی در پرتوت خود را گرم می کردم اگر باد بودی چون برگ خزان خود را به دستت می سپردم اگر خدا بودی به تو ایمان می آوردم تا بدانی دوستت دارم اگر هیچ بودی از تو ابر سپیدی می ساختم از تو خورشید با شکوهی به وجود می آوردم تو را نسیم ملایمی می کردم از تو خدایی بزرگ می ساختم تا بدانی که فقط تو را دوستت دارم انتظار دیدن تو کوله بار سنگینی است که به دوش می کشم...انتظار شیرینی است...دردیست که دوستش دارم!!! غمی است که رنجم می دهد... غمت را هم دوست دارم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم آبان 1384ساعت 15:43 توسط حسام |
|
اگر تو نباشی دنیا سرابی بیش نیست در فراسوی بیابان
اگر تو نباشی قناریها نمی خوانند و خورشید پشت در های بسته معطل می ماند و در آخر اگر تو نباشی من معنای عشق و دوست داشتن را از یاد خواهم برد انگار اصلاً روزی معنای آنرا نمی دانستم همیشه دوستت دارم |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیستم آبان 1384ساعت 11:24 توسط حسام |
|
درخت تبریزی زیر پنجره ی اتاقم را خیلی دوست دارم.
هر وقت به آن نگاه می کنم حس غریبی را در وجودش احساس می کنم. حس می کنم دلش برای دوستانش برای خاکش برای جایی که می تواند در آن رشد کند تنگ شده است. تک تک شاخه هایش دل تنگی را برایت معنا می کنند. من و آن درخت هر دو درد مشترکی داریم. او دل تنگ خاکی است که با سرشتش هم پیمان است و ناراحت از سر نوشتی که به اشتباه او را تک و تنها به کوچه ی ما آورده و من دلتنگم برای آرزوهایم رویاهایم و زندگی ام. زندگی برایم زمانی جریان دارد که به رویاهایم دست بیابم. و زمانی که به آنها برسم دل تنگ نخواهم بود. من چیز زیادی نمیخواهم فقط یک جنگل متروک و یک کلبه ی گرم و اگر هیچ کدام از آنها را به من ندهند ناراحت نخواهم شدو فقط تو را خواهم خواست اگر تو باشی همه چیز زیباست. به زیبایی عشق به سفیدی مریم های شادان و به شادی شمشادهای خندان. تو برایم ذره سای زندگی هستی. زمانی که باشی تمام زیبایی ها را برایت خواهم خواست و زمانی که نباشی دل تنگ خواهم بود. با توست که زندگی برایم معنا دارد. به راستی که زندگی بدون عشق ناپیمودنی است. و حالا که نیستی آرزو می کنم زمانی که به تو برسم: با هم هر روز به خورشید سلام دهیم و به گلهای آفتابگردان بگویم امیدوار باشند چون خورشید هیچ وقت پشت ابرها پنهان نخواهد بود. و اگر باز هم تمام چیزهایی را که می خواهم به من ندهند و سنگ ها پاهایم را سرخگون کنند توجهی نمی کنم و می گویم: فقط تو را می خواهم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم آبان 1384ساعت 17:49 توسط حسام |
|
|
تنها و بی کس در بی چراغی شب ها می رفتم
همه ی ستاره هایم به تاریکی رفته بود. لحظه ام از طنین ریزش پیوند ها پر بود. تنها می رفتم می شنوی ؟ تنها. ناگهان تو از بیرا هه ی لحظه ها میان دو تاریکی چهره ی به شب پیوسته. همه ی تپشهایم. (سپهری) خواستم او را مثل باران زلال مثل ابر سفید و مثل سرو سر بلند به تصویر بکشم و بگویم: اگر او وجود نداشت طنین زیبایی هایم سروده نمی شد. تقدیم به کسانی که اوی گمشده اشان در بی چراغی شب ها نا پیداست و تقدیم به کسانی که قصد دارند دیو فاصله ها را زیر پاهای استوار خویش نابود سازند و در کنار اوی زیبای خویش شعر سهراب بخوانند |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم آبان 1384ساعت 23:19 توسط حسام |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
گل های یاس را
شب ها میان بستر خود می پراکنم آنگاه تا سپیده دم انگار با تو ام! من حسام متولد 1364 دانشجوی عمران |
| نوشته های پیشین |
|
بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 |
|
RSS
|