![]() |
![]() |
|
| شعر و نامه های عاشقانه |
درخت تبریزی زیر پنجره ی اتاقم را خیلی دوست دارم.
هر وقت به آن نگاه می کنم حس غریبی را در وجودش احساس می کنم. حس می کنم دلش برای دوستانش برای خاکش برای جایی که می تواند در آن رشد کند تنگ شده است. تک تک شاخه هایش دل تنگی را برایت معنا می کنند. من و آن درخت هر دو درد مشترکی داریم. او دل تنگ خاکی است که با سرشتش هم پیمان است و ناراحت از سر نوشتی که به اشتباه او را تک و تنها به کوچه ی ما آورده و من دلتنگم برای آرزوهایم رویاهایم و زندگی ام. زندگی برایم زمانی جریان دارد که به رویاهایم دست بیابم. و زمانی که به آنها برسم دل تنگ نخواهم بود. من چیز زیادی نمیخواهم فقط یک جنگل متروک و یک کلبه ی گرم و اگر هیچ کدام از آنها را به من ندهند ناراحت نخواهم شدو فقط تو را خواهم خواست اگر تو باشی همه چیز زیباست. به زیبایی عشق به سفیدی مریم های شادان و به شادی شمشادهای خندان. تو برایم ذره سای زندگی هستی. زمانی که باشی تمام زیبایی ها را برایت خواهم خواست و زمانی که نباشی دل تنگ خواهم بود. با توست که زندگی برایم معنا دارد. به راستی که زندگی بدون عشق ناپیمودنی است. و حالا که نیستی آرزو می کنم زمانی که به تو برسم: با هم هر روز به خورشید سلام دهیم و به گلهای آفتابگردان بگویم امیدوار باشند چون خورشید هیچ وقت پشت ابرها پنهان نخواهد بود. و اگر باز هم تمام چیزهایی را که می خواهم به من ندهند و سنگ ها پاهایم را سرخگون کنند توجهی نمی کنم و می گویم: فقط تو را می خواهم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم آبان 1384ساعت 17:49 توسط حسام |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
گل های یاس را
شب ها میان بستر خود می پراکنم آنگاه تا سپیده دم انگار با تو ام! من حسام متولد 1364 دانشجوی عمران |
| نوشته های پیشین |
|
بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 |
|
RSS
|